دوستی با مردم نادان سفالین کاسه ایست
بشکند گر نشکند باید به دور انداختن
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ایست
نشکند گر بشکند باید نگاهش داشتن
Saturday, June 21, 2008
Saturday, June 14, 2008
چمن زادی
به نقل از وبلاگ دکتر شفیعی
روزي گلي پاي در گل بيخبر نشسته جز غم آب و خاك از ديگر غمان رسته بود. از قضا بلبلي وارسته از راه دراز خسته به نگاهي آگاه او را دريافت و به سويش شتافت. بر سر چمن به وزانت نشست و گامي چند سوي گل برداشت
گفتش: از چه بيخبر نشستهاي. خزانت در راه است و خزان بلاي جان ناآگاه است، نداني كه در جهان تو را بسي جايگاه است كه اين چنين خود را ارزاني چمن كردهاي؟
گل گفت: خزان اگر هم فسانه نباشد چون بر سر آگاه و ناآگاه به يكسان فرود ميآيد چرا خاطر به هنگام بهار مكدّر كنم كه وسعت چمن بيكرانه مينمايد
بلبل گفت: خطاي تو اينجاست كه از تدبير جان آگاه با خزان بيخبري. بشنو از من كه وارستهام تا تو را سرّي بگويم كه جاني دوباره يابي
گل گفت: چون از شنيدن برمن گزندي نرسد مرا بگوي
بلبل گفت: بايد كه طالب شوي تا بگويمت. من ميروم. روزي ديگر ميآيم تا رنگ طلب بر رخسارت نبينم شمهاي نگويم
پس بلبل چندي ترك گل گفت و گل در انديشهي خزان افتاد و شوق جايگاهي ديگر در او روييدن گرفت و آشياني ديگر جستن. چندي در اين احوال فارغ از چمن ايام بر او گذشت كه بلبل باز آمد. او راشكفتهتر يافت و احوالش را در رخسارهاش نمايان ديد. زبان به تحيت گشود و گفتش: چگونهاي؟
گل گفت: به صدق بگويمت كه آرزومندي كه پيش از اين در من راه نيافته بود كنون در من لانه ساخته و از آب و نانم انداخته. گوش به تو سپردهام تا ا زآن جايگاه مرا خبر كني
بلبل گفت: تا خود به آن جايگه نرسي وصف آن چون نقشي بر آب است
گل گفت: پس طريق آن جايگاه بر من بنماي
بلبل گفت: اكنون كه تو را در طلب خودباخته و گونهات به اشتياق گداخته ميبينم سرّ هستي بگويمت كه جاودان شوي؛ چون خزان نفسي تند بر دميد و باد سرد بر صحن چمن وزيد، پيكِ سلامي سوي خزان با او روانه كن. چشم بگشا و بخشش او را از آن ميان بجوي
گل گفت: چگونه در بلا بخشش بجويم
بلبل گفت: آن را بلا تو مينامي. نيك بنگر تا از آن بخشش خبرشوي و بخشآمد خود بجویی
گل گفت: و آنگاه...؟
بلبل گفت: خرقهی سرخ برانداز و دانهي دل بر باد ده... تا وجودت همه در گيتي پخش شود
گل بيشتر شكفت چندان كه دلش نمايان شد
گفتش: از چه بيخبر نشستهاي. خزانت در راه است و خزان بلاي جان ناآگاه است، نداني كه در جهان تو را بسي جايگاه است كه اين چنين خود را ارزاني چمن كردهاي؟
گل گفت: خزان اگر هم فسانه نباشد چون بر سر آگاه و ناآگاه به يكسان فرود ميآيد چرا خاطر به هنگام بهار مكدّر كنم كه وسعت چمن بيكرانه مينمايد
بلبل گفت: خطاي تو اينجاست كه از تدبير جان آگاه با خزان بيخبري. بشنو از من كه وارستهام تا تو را سرّي بگويم كه جاني دوباره يابي
گل گفت: چون از شنيدن برمن گزندي نرسد مرا بگوي
بلبل گفت: بايد كه طالب شوي تا بگويمت. من ميروم. روزي ديگر ميآيم تا رنگ طلب بر رخسارت نبينم شمهاي نگويم
پس بلبل چندي ترك گل گفت و گل در انديشهي خزان افتاد و شوق جايگاهي ديگر در او روييدن گرفت و آشياني ديگر جستن. چندي در اين احوال فارغ از چمن ايام بر او گذشت كه بلبل باز آمد. او راشكفتهتر يافت و احوالش را در رخسارهاش نمايان ديد. زبان به تحيت گشود و گفتش: چگونهاي؟
گل گفت: به صدق بگويمت كه آرزومندي كه پيش از اين در من راه نيافته بود كنون در من لانه ساخته و از آب و نانم انداخته. گوش به تو سپردهام تا ا زآن جايگاه مرا خبر كني
بلبل گفت: تا خود به آن جايگه نرسي وصف آن چون نقشي بر آب است
گل گفت: پس طريق آن جايگاه بر من بنماي
بلبل گفت: اكنون كه تو را در طلب خودباخته و گونهات به اشتياق گداخته ميبينم سرّ هستي بگويمت كه جاودان شوي؛ چون خزان نفسي تند بر دميد و باد سرد بر صحن چمن وزيد، پيكِ سلامي سوي خزان با او روانه كن. چشم بگشا و بخشش او را از آن ميان بجوي
گل گفت: چگونه در بلا بخشش بجويم
بلبل گفت: آن را بلا تو مينامي. نيك بنگر تا از آن بخشش خبرشوي و بخشآمد خود بجویی
گل گفت: و آنگاه...؟
بلبل گفت: خرقهی سرخ برانداز و دانهي دل بر باد ده... تا وجودت همه در گيتي پخش شود
گل بيشتر شكفت چندان كه دلش نمايان شد
...
Tuesday, June 10, 2008
It's not good, but is ok

یه مدتیه دارم فکر میکنم امسال از دانشکده ما فقط دانشجوهای بی عرضه پذیرش گرفتن! تو شریف فقط شاگرد ممتازها این کار رو میکردن ولی در این دانشگاه... هر کی از راه میرسه با چاپلوسی استاد راهنماهاش راهی میشه. این اوضاع اصلا برام خوشایند نیست. دانشجوهایی رو که با رتبه 500 وارد دانشگاه شدن و هنوز محاسبات ساده اولیه شیمی تجزیه یک رو بلد نیستن چه به این غلطا! اگه من استاد راهنماشون بودم رک و راست میگفتم که بهشون توصیه نامه نمیدم. ولی متاسفانه نیستم که
اوضاع روز به روز بیشتر به سمتی میره که یک راه بی بازگشت جلوی پاهات بذاره
به قول یکی از دوستان زمان همه چیزو مشخص میکنه
Subscribe to:
Comments (Atom)
