وقت زیادی ندارم و همه برنامه هام به هم ریخته! خداوند عاقبتم را به خیر کند. دلم برای دوستی تنگ شده بود، دیدمش ولی دلتنگیم بیشتر شد! وقتی فقط دالی باشه دیدار یک دوست در جهت عکس عمل میکنه و بیشتر دلت تنگ میشه. برای آینده دور و نزدیک نگران شدم، احساس میکنم زیادی ساده ام. شاید این خطرناک باشه
Monday, December 15, 2008
Monday, August 18, 2008
my supervisor
راستش به این نتیجه رسیدم که درباره دکتر طاهری زود قضاوت کردم، اون کاملا دستم رو باز گذاشته، خیلی عالیه
نباید درباره آدما زود قضاوت کرد
اون خیلی مهربونه
Saturday, June 21, 2008
Saturday, June 14, 2008
چمن زادی
به نقل از وبلاگ دکتر شفیعی
روزي گلي پاي در گل بيخبر نشسته جز غم آب و خاك از ديگر غمان رسته بود. از قضا بلبلي وارسته از راه دراز خسته به نگاهي آگاه او را دريافت و به سويش شتافت. بر سر چمن به وزانت نشست و گامي چند سوي گل برداشت
گفتش: از چه بيخبر نشستهاي. خزانت در راه است و خزان بلاي جان ناآگاه است، نداني كه در جهان تو را بسي جايگاه است كه اين چنين خود را ارزاني چمن كردهاي؟
گل گفت: خزان اگر هم فسانه نباشد چون بر سر آگاه و ناآگاه به يكسان فرود ميآيد چرا خاطر به هنگام بهار مكدّر كنم كه وسعت چمن بيكرانه مينمايد
بلبل گفت: خطاي تو اينجاست كه از تدبير جان آگاه با خزان بيخبري. بشنو از من كه وارستهام تا تو را سرّي بگويم كه جاني دوباره يابي
گل گفت: چون از شنيدن برمن گزندي نرسد مرا بگوي
بلبل گفت: بايد كه طالب شوي تا بگويمت. من ميروم. روزي ديگر ميآيم تا رنگ طلب بر رخسارت نبينم شمهاي نگويم
پس بلبل چندي ترك گل گفت و گل در انديشهي خزان افتاد و شوق جايگاهي ديگر در او روييدن گرفت و آشياني ديگر جستن. چندي در اين احوال فارغ از چمن ايام بر او گذشت كه بلبل باز آمد. او راشكفتهتر يافت و احوالش را در رخسارهاش نمايان ديد. زبان به تحيت گشود و گفتش: چگونهاي؟
گل گفت: به صدق بگويمت كه آرزومندي كه پيش از اين در من راه نيافته بود كنون در من لانه ساخته و از آب و نانم انداخته. گوش به تو سپردهام تا ا زآن جايگاه مرا خبر كني
بلبل گفت: تا خود به آن جايگه نرسي وصف آن چون نقشي بر آب است
گل گفت: پس طريق آن جايگاه بر من بنماي
بلبل گفت: اكنون كه تو را در طلب خودباخته و گونهات به اشتياق گداخته ميبينم سرّ هستي بگويمت كه جاودان شوي؛ چون خزان نفسي تند بر دميد و باد سرد بر صحن چمن وزيد، پيكِ سلامي سوي خزان با او روانه كن. چشم بگشا و بخشش او را از آن ميان بجوي
گل گفت: چگونه در بلا بخشش بجويم
بلبل گفت: آن را بلا تو مينامي. نيك بنگر تا از آن بخشش خبرشوي و بخشآمد خود بجویی
گل گفت: و آنگاه...؟
بلبل گفت: خرقهی سرخ برانداز و دانهي دل بر باد ده... تا وجودت همه در گيتي پخش شود
گل بيشتر شكفت چندان كه دلش نمايان شد
گفتش: از چه بيخبر نشستهاي. خزانت در راه است و خزان بلاي جان ناآگاه است، نداني كه در جهان تو را بسي جايگاه است كه اين چنين خود را ارزاني چمن كردهاي؟
گل گفت: خزان اگر هم فسانه نباشد چون بر سر آگاه و ناآگاه به يكسان فرود ميآيد چرا خاطر به هنگام بهار مكدّر كنم كه وسعت چمن بيكرانه مينمايد
بلبل گفت: خطاي تو اينجاست كه از تدبير جان آگاه با خزان بيخبري. بشنو از من كه وارستهام تا تو را سرّي بگويم كه جاني دوباره يابي
گل گفت: چون از شنيدن برمن گزندي نرسد مرا بگوي
بلبل گفت: بايد كه طالب شوي تا بگويمت. من ميروم. روزي ديگر ميآيم تا رنگ طلب بر رخسارت نبينم شمهاي نگويم
پس بلبل چندي ترك گل گفت و گل در انديشهي خزان افتاد و شوق جايگاهي ديگر در او روييدن گرفت و آشياني ديگر جستن. چندي در اين احوال فارغ از چمن ايام بر او گذشت كه بلبل باز آمد. او راشكفتهتر يافت و احوالش را در رخسارهاش نمايان ديد. زبان به تحيت گشود و گفتش: چگونهاي؟
گل گفت: به صدق بگويمت كه آرزومندي كه پيش از اين در من راه نيافته بود كنون در من لانه ساخته و از آب و نانم انداخته. گوش به تو سپردهام تا ا زآن جايگاه مرا خبر كني
بلبل گفت: تا خود به آن جايگه نرسي وصف آن چون نقشي بر آب است
گل گفت: پس طريق آن جايگاه بر من بنماي
بلبل گفت: اكنون كه تو را در طلب خودباخته و گونهات به اشتياق گداخته ميبينم سرّ هستي بگويمت كه جاودان شوي؛ چون خزان نفسي تند بر دميد و باد سرد بر صحن چمن وزيد، پيكِ سلامي سوي خزان با او روانه كن. چشم بگشا و بخشش او را از آن ميان بجوي
گل گفت: چگونه در بلا بخشش بجويم
بلبل گفت: آن را بلا تو مينامي. نيك بنگر تا از آن بخشش خبرشوي و بخشآمد خود بجویی
گل گفت: و آنگاه...؟
بلبل گفت: خرقهی سرخ برانداز و دانهي دل بر باد ده... تا وجودت همه در گيتي پخش شود
گل بيشتر شكفت چندان كه دلش نمايان شد
...
Tuesday, June 10, 2008
It's not good, but is ok

یه مدتیه دارم فکر میکنم امسال از دانشکده ما فقط دانشجوهای بی عرضه پذیرش گرفتن! تو شریف فقط شاگرد ممتازها این کار رو میکردن ولی در این دانشگاه... هر کی از راه میرسه با چاپلوسی استاد راهنماهاش راهی میشه. این اوضاع اصلا برام خوشایند نیست. دانشجوهایی رو که با رتبه 500 وارد دانشگاه شدن و هنوز محاسبات ساده اولیه شیمی تجزیه یک رو بلد نیستن چه به این غلطا! اگه من استاد راهنماشون بودم رک و راست میگفتم که بهشون توصیه نامه نمیدم. ولی متاسفانه نیستم که
اوضاع روز به روز بیشتر به سمتی میره که یک راه بی بازگشت جلوی پاهات بذاره
به قول یکی از دوستان زمان همه چیزو مشخص میکنه
Sunday, April 13, 2008
DORMITORY
i'm in chuka! third compus of the university of tehran and i'm in dormitory now.
everywhere is green, everything is humid!!!
outside is very beautiful but i have so many works to do!
what a pity.
poor akhtar
my seminar..my project..my classes..and so...
everywhere is green, everything is humid!!!
outside is very beautiful but i have so many works to do!
what a pity.
poor akhtar
my seminar..my project..my classes..and so...
Saturday, January 19, 2008
دوستان قدیمی
من یه معذرت خواهی بزرگ به دوستان قدیمیم بدهکارم. خیلی وقته ازشون سراغی نگرفتم. حتی یه تلفن!!! میدونم که به نظرشون بی معرفت شدم، نمیدونن که من خودمم افسردگی گرفتم. دکتر طاهری استاد خوبیه، محترم و مهربون و منطقی، همه دوستش دارن ولی زیاد بهم آزادی نمیده. کاش میشد دکتر عباسی هم تو پروژه ام باشه. آخه دلخور شده دیگه میدونم. کیبوردی که خریده بودم رو پس داد!!! تازه خودش که نه! یعنی حتی انقد... منم خیلی عصبانی شدم از دستش
چند روز پیش نیکخواه رو دیدم. چقدر دوستش دارم. نمیدونم اینو میدونه یا نه. یه دوست خیلی قدیمی. کتابهایی رو که جانفشان ازم خواسته بود براش هنوز نبردم. از دستم ناراحته چون دیگه زنگ نزد! باید زودتر ببرم تا قهر نکرده. از آرزو جونمم که خبر ندارم درس میخونه یا شیطونی میکنه! من از همه دوستای عزیزم که به نظرشون بی معرفت شدم معذرت میخوام. خیلی خیلی خیلی
فقط باید یه تلفن بزنم ها من گردن شکسته! ولی آخه همون زنگ زدن هم دل و دماغ میخواد که من این روزها اصلا ندارم
خیلی همتون رو دوست دارم
Subscribe to:
Comments (Atom)
