Wednesday, November 29, 2006

دانشگاه یا؟

امروز که از صبح ماجرا بود. اول صبح از خونه که اومدم بیرون و رفتم مترو دیدم ورودی های مترو رو باز گذاشتن که هر کی میخواد بیاد بدون بلیط بره تو!!! با خودم گفتم چه آدمای خوبی
ولی وقتی از پله ها رفتم بالا فهمیدم که یه اتفاق غیر عادی افتاده. خورده های شیشه و اینکه حتی یک نفر از پرسنل مترو رو در طول راه ندیدم! وقتی رفتم توی مترو، دختری که بغل دستم بود گفت از ساعت 6.30 اونجاست! البته اون موقع ساعت 8 هم گذشته بود
ازش پرسیم چه خبره و اون با دلخوری گفت که از ساعت 6.30 تا حالا فقط یه مترو اومده و انقدر جمعیت زیاد بود که جا نشده
اون موقع که من رفتم که خیلی خلوت بود چون همه خسته شده بودن و رفته بودن. گفتن که ایستگاه گلشهر برقش قطع شده و این مترو هم از تهران اومده و داره برمیگرده. خلاصه رسیدم تهران دیگه
امروز تیپ عجیب غریب تو دانشگاه زیاد دیدم.یک تعداد زیادی دختر چادری و پسر پشمالو! بعدا خبردار شدم که همایش شاخه دانشجویی حزب موئتلفه بود!!! دانشگاه ما هم عجب جاییه. موجودات عتیقه ای توش پیدا میشن. فکر کنم از فردا همایش... هم در اینجا برگزار می شود بنابراین برای درس خواندن در اینجا بدوبدو! در آستانه انتخابات به خوابگاهی ها هم لطف کردند! بهشون 10تومن بن خرید کتاب و کیف و از این چرت و پرت ها دادن. چه به موقع نه؟
بابک بیات هم فوت کرد. خیلی حیف شد. به خاطر کبدش. فامیلیش مثل من بود ولی خودش زمین تا آسمون... بعضی وقتها فکر میکنم فقط هنره که میتونه انسان رو به تعالی برسونه. علم این توانایی رو نداره

Tuesday, November 28, 2006

آها یادم رفته بود

یه چیزی یادم رفت. اونم توضیح راجع به عنوان و آدرس وبلاگه
عنوانش که چیزی که تو کله من زیاده!!!!!!!!!!!!! آدرسش هم یه جورایی ایضا
حالا نظر شما چیه؟ خوبه یا بد. منظورم واسه این بلاگ نیست، در حقیقت منظورم فلسفه این مدلی فکر کردنه
GREAT
GREAT MINDS THINK SMALL NANO
یکم هم رشته خودم رو تحویل گرفتم دیگه. نانو شیمی

بازگشتی دوباره

سلام
من برگشتم. بالاخره بعد از چندین سال دوری از عالم وبلاگ نویسی دوباره زد به سرم که بنویسم! جالبه نه؟
انگار تا توی شریف بودم یه چیزی جلومو میگرفت که بنویسم. اینجه خیلی راحت ترم. جو دانشگاه تهران رو بیشتر دوست دارم. اینجا انگار مال خودمه و لی شریف برام مثل یه شهر تصرف شده است!!! نمیدونم چرا! شما میدونین؟
وبلاگ قبلی من هم همین جا بود ولی یکی دیگه هم توش یه مدت مینوشت!!! چه بلبشوییه واقعا! منم دیگه تعطیلش کردم و بی خیالش شدم. حرف خاصی هم برای رسوندن به دیگرون نداشتم، ولی حالا دارم
از شریف که اومدم بیرون دلم میخواست پدر یکی دو نفر رو شدید در بیارم ولی حالا احساس بهتری دارم، هر چند بخشیدن بعضی چیزها سخته... خیلی سخت
امیدوارم دوباره یکی پیدا نشه که با من بنویسه!!! دعا هم کنید بتونم زود به زود آپ کنم که عین قبلا نشه