Saturday, December 30, 2006

انتخابات، اعدام و بقیه قضایا

کلم داره منفجر میشه! مگه یه چیز خالی هم منفجر میشه؟
انتخابات شورای شهر و وارد شدن مشارکت و ائتلاف اصلاح طلبانه و نتایجش! دارم دیوونه میشم
صدام رو اعدام کردن . صبح توی تاکسی دو نفر شدیدا راجع به این قضیه بحث میکردند
آیا کسی به یاد افرادی که در بیمارستان مصطفی خمینی بستری شده اند هست؟ فکر میکنید نظر یک جانباز درباره آمدن طالبانی به تهران چی باشه؟ چقدر دردناک
بالاخره روابط باید از جایی اصلاح شود ولی برای چه افکار موذیانه ای! به چه قیمتی؟
آیا تلاش اصلاح طلبانه فایده ای دارد؟ در کشوری که همه به زبان حامی و در عمل...؟
فکر میکنم یک حرکت ادامه دار در اینجا غیر ممکن به نظر می آید. روزی مثل 15 آذر همه داغند و میایند و بعد همه چیز تعطیل می شود تا دفعه بعد!!! این میشود فعالیت سیاسی؟
در مملکت بدون حزب را گل بگیرند. هر چند خود مردم هم مقصرند
باز میرسیم به این جمله که "طبقه متوسط در ایران ضیف تر از آن هستند که انقلابی به پا کنند" حالا کی انقلاب خواست؟ حتی نمیتوانند یک صنف داشته باشند
چه خوب بود اگر بحث توی اتوبوس ها و تاکسی ها راجع به داخل این خراب شده بود. ما خودمون به اندازه کافی مشکل نداریم؟
کاش حداقل من بمیرم و روزهای بدتر از این را نبینم. در حالی که خودم هم جزئی از همین مردمم
خیلی حرف دارم که بزنم در مورد این چند سال. بیایند رسما احزاب را خصوصی کنند و صاحبش را معرفی کنند تا بقیه جمع کنند بروند دیگر! هر کسی باشه حداقل کمی خل و چل میشه
من اینجا نمیخوام سیاسی بنویسم چون کار رو باید به جاش انجام داد به نظر من. من اینجا فقط قسمتی از وجودم رو که قابل تحمل تره! و میتونم در موردش صحبت کنم میارم. این در باره همه وبلاگهاست. قسمت کوچکی از زندگی
قسمتی که میخواهم "یا بهتر بگم میتوانم" با دیگران در آن شریک شوم
باز هم راجع به بعضی بی انصافی ها که فکر میکنم... ناخود آگاه گریه ام میگیرد

Wednesday, December 27, 2006

پروژه کارشناسی ارشد و آرزوهای من

همیشه فکر میکردم عنوان پروژه کارشناسی ارشدم یه چیز عجیب و غریب خواهد بود. ولی "سنتز متالو دندریمرهای 1و10 فنانترولین" خیلی عادی تر از اون چیزیه که فکر میکردم
بعضی وقتها خیال میکنم دیگه یه لحظه هم نباید اینجا بمونم
اینا خیلی با من فرق دارن
خیلی
...
علم بهتر است یا ثروت؟ وقتی استاد راهنمات میگه کار! کار؟
کار
من بی احساس نیستم. نمیخوام به خانوادم وابسته باشم. دیگه واقعا نمیدونم به چه زبونی بگم
سمینارها هم نمیذارن به اینجا برسم. ولی عمرا نمیذارم مثل قبلی بشه. واسه قالبش هم یه فکر اساسی میکنم. الان مشکل لینکم دارم
یه مدته که شدیدا به فکر پذیرش گرفتن افتادم! شاید دیدن بچه ها تو تعطیلات کریسمس باعثش شده باشه

Monday, December 4, 2006

استاد راهنما

امروز دیگه باید استاد راهنمام رو انتخاب کنم. دیگه نمیدونم چکار کنم به هر جایی که فکر میکردم سر زدم ولی... فکر میکنم تو دانشکده خودمون همین دکتر عباسی از بقیه بهتر باشه. ولی نانو یک کار گروهی و بین رشته ایه در صورتی که اون کارش معدنیه!!! ولی من خودمو محدود به معدنی نمیکنم اصلا
یه قانون مسخره ای هست که میگه ما باید استاد راهنمامونو حتما از تو دانشکده انتخاب کنیم! بعضی وقتا فکر میکنم این دکاتر(جمع دکتره!) به ما به چشم پول نگاه میکنن. مثلا یک دلار نانو داره از تو راهرو رد میشه!!!!!!!!!!! شایدم
به هر حال دکتر تقوی نیا هم تو دانشکده فیزیک شریف(دانشگاه لیسانس ...ام) خوب بود ولی خوب کار شیمی نمیکنن
حسابی ازمون کار میکشن. من اصلا دوست دارم هر وقت خواستم درس بخونم. الان دوهفته دیگه به نژاد سمینار میخواد. حتما 3هفته دیگه هم عباسی میخواد. بدیعی هم که به قول خودش نمیخواد کار بکشه یه چیز بدتر از سیمنار داده به عنوان تکلیف. بعدش هم استاد بعدی درس سنتزمون حتما سمیناری چیزی میخواد!!! بهانه همشونم اینه که ما سمینار دادن یاد بگیریم! بابا من بلدم آخه باید کیو ببینم
چقدر این اساتید دلسوزن واقعا منو کشتن
به نظرم من واسه سمینار خیلی مایه میذارم و به نظرم میاد که بقیه بچه ها خیلی ساده سمینار میدن. به هر حال اینجا دانشگاه تهرانه و شریف نیست و همه چیز تا حدی گلابی تره ولی خوب من به جو اونجا عادت کردم و دوست دارم کارمو خوب انجام بدم. ولی البته اگه همینجوری بخوان ادامه بدن منم مجبور میشم سمبلش کنم بره پی کارش
دنبال پروژه دوران لیسانسمو دیگه بعد از نمره گرفتن نگرفتم. نمیدونم ایندفعه با چه رویی با دکتر پورجوادی روبرو شم! خوب آخه پروژه اش خیلی خسته کننده و یه جوری بود. فقط اینو میدونم که این پروژه باعث شد من از پلیمر بدم بیاد دیگه

Wednesday, November 29, 2006

دانشگاه یا؟

امروز که از صبح ماجرا بود. اول صبح از خونه که اومدم بیرون و رفتم مترو دیدم ورودی های مترو رو باز گذاشتن که هر کی میخواد بیاد بدون بلیط بره تو!!! با خودم گفتم چه آدمای خوبی
ولی وقتی از پله ها رفتم بالا فهمیدم که یه اتفاق غیر عادی افتاده. خورده های شیشه و اینکه حتی یک نفر از پرسنل مترو رو در طول راه ندیدم! وقتی رفتم توی مترو، دختری که بغل دستم بود گفت از ساعت 6.30 اونجاست! البته اون موقع ساعت 8 هم گذشته بود
ازش پرسیم چه خبره و اون با دلخوری گفت که از ساعت 6.30 تا حالا فقط یه مترو اومده و انقدر جمعیت زیاد بود که جا نشده
اون موقع که من رفتم که خیلی خلوت بود چون همه خسته شده بودن و رفته بودن. گفتن که ایستگاه گلشهر برقش قطع شده و این مترو هم از تهران اومده و داره برمیگرده. خلاصه رسیدم تهران دیگه
امروز تیپ عجیب غریب تو دانشگاه زیاد دیدم.یک تعداد زیادی دختر چادری و پسر پشمالو! بعدا خبردار شدم که همایش شاخه دانشجویی حزب موئتلفه بود!!! دانشگاه ما هم عجب جاییه. موجودات عتیقه ای توش پیدا میشن. فکر کنم از فردا همایش... هم در اینجا برگزار می شود بنابراین برای درس خواندن در اینجا بدوبدو! در آستانه انتخابات به خوابگاهی ها هم لطف کردند! بهشون 10تومن بن خرید کتاب و کیف و از این چرت و پرت ها دادن. چه به موقع نه؟
بابک بیات هم فوت کرد. خیلی حیف شد. به خاطر کبدش. فامیلیش مثل من بود ولی خودش زمین تا آسمون... بعضی وقتها فکر میکنم فقط هنره که میتونه انسان رو به تعالی برسونه. علم این توانایی رو نداره

Tuesday, November 28, 2006

آها یادم رفته بود

یه چیزی یادم رفت. اونم توضیح راجع به عنوان و آدرس وبلاگه
عنوانش که چیزی که تو کله من زیاده!!!!!!!!!!!!! آدرسش هم یه جورایی ایضا
حالا نظر شما چیه؟ خوبه یا بد. منظورم واسه این بلاگ نیست، در حقیقت منظورم فلسفه این مدلی فکر کردنه
GREAT
GREAT MINDS THINK SMALL NANO
یکم هم رشته خودم رو تحویل گرفتم دیگه. نانو شیمی

بازگشتی دوباره

سلام
من برگشتم. بالاخره بعد از چندین سال دوری از عالم وبلاگ نویسی دوباره زد به سرم که بنویسم! جالبه نه؟
انگار تا توی شریف بودم یه چیزی جلومو میگرفت که بنویسم. اینجه خیلی راحت ترم. جو دانشگاه تهران رو بیشتر دوست دارم. اینجا انگار مال خودمه و لی شریف برام مثل یه شهر تصرف شده است!!! نمیدونم چرا! شما میدونین؟
وبلاگ قبلی من هم همین جا بود ولی یکی دیگه هم توش یه مدت مینوشت!!! چه بلبشوییه واقعا! منم دیگه تعطیلش کردم و بی خیالش شدم. حرف خاصی هم برای رسوندن به دیگرون نداشتم، ولی حالا دارم
از شریف که اومدم بیرون دلم میخواست پدر یکی دو نفر رو شدید در بیارم ولی حالا احساس بهتری دارم، هر چند بخشیدن بعضی چیزها سخته... خیلی سخت
امیدوارم دوباره یکی پیدا نشه که با من بنویسه!!! دعا هم کنید بتونم زود به زود آپ کنم که عین قبلا نشه